مشتیـ خاكـ

سرتاپایم را خلاصه كنند

می‌شوم مشتی خاك...

كه ممكن بود!

خشتی باشد بر دیوار یك خانه

یا سنگی در دامن كوه

یا قدری سنگریزه در انتهای یك اقیانوس

ویا شاید خاكی از گلدان!

یا حتی غباری بر پنجره

 

 

اما مرا ازاین میان برگزیدندبرای :

نهایت شرافت..

برای انسان بودن وانسانیت...

 

 

وپروردگارم كه بزرگوارانه اجازه‌ام داد به

نفس كشیدن...

دیدن...

شنیدن...

فهمیدن...

 

 

من مشتی از خاكم كه خدایم اجازه‌ام داد به:

انتخاب وتغییر...

به شوریدن...

به عشق...

 

وای برمن كه اگر قدر ندانم...



تاريخ : جمعه 30 مرداد 1394  | 2:58 AM | نویسنده : علی عباسی | نظرات 0